خرامانی از دیارم
در غبار خاطره ها گم می شود
هر صوتی
یادآور
گلهای سرخی
هم اواز گلوله هاست
تو بیا
بنواز
که زخمه ات یاد آوراست
ایثار
ایثار
ایثار
شعر و ادبیات
خرامانی از دیارم
در غبار خاطره ها گم می شود
هر صوتی
یادآور
گلهای سرخی
هم اواز گلوله هاست
تو بیا
بنواز
که زخمه ات یاد آوراست
ایثار
ایثار
ایثار
سیاهی و رخوت
چشمان زنیست
که حجم شهوتش را
در عصیام مردی
بی دریغ می آزماید
تا برنده ای سربلند
بازی را به تصاحب خودش انکار کند
رویاهای زیاد
زندگی ویرانگر را نشان میابند
تا پرنده بی امیدی
در مسیر کوچ
پذیرا شود
بالهایش
باد را بی دریغ.
فرياد پدرم
در ناله مادرم
تداومي از شرم و شهوت
تا حاصلش دردي
كه منم
تا در اين تداوم
به ايمانم
سكوت بخشم
بر هم می لغزد
هیجاناتم می میرند
گلویم می سوزد
و به تمسخر می گیرم
خودم و تو و جهان را..................
در گيج و پيج
كوچه
عابري خموش
حاصلش رنجش
زندگيش
عبور را تجربه اي
سخت داشته است
از خم اول
آغازش را
كه خود نمي خواست
چرك آبه اي
كه حاصل شهوت و عشق بود
نه
،نه
او بدين سرزمين
با تعفن آغاز شد
و پيچ آخر
متعفني زنده
كه تقدس و غرور
پايانش را نظاره مي كند
آسمان دلگيري پاييز
و زمين خاموشي زمستان
را ياداور است
سالهاي سكوت
سالهاي گزرش از اين معبر
دلمردگيش
همچون بادي
سخت پاييزي
بر تنش مي وزد
هر ديوار
اشارت از سكنايي
اما
خموش ،
خموش
صدا در وهمي شرك آلود
جستجو مي شود
اما اما حاصل درد سكوت است
سكوت
پيانو
موسيقي را
و دلم تورا
هر دو در آرامشي عصياني
به اغتشاش فضا
راي قاطع
تا تو
در بيداريم
رويايي
بزرگ بنمايي
خاطراتی کم،
رویاهای زیاد،
زندگی ویرانگر را نشان میابند
تا پرنده بی امیدی
در مسیر کوچ
پذیرا شود
بالهایش
باد
را
بی دریغ
درختي كه ريخته
بار و برم
نمي آيد به برم هيچكس
حتي مادرم
غنچه اي زد جوانه
زير
شاخه بي سايه ام
گل شد و گل شد
چيد باد مست هرزه گرد، ساغرم
امروز
بي بار
بي بر
بي غنچه اي
همچنان مي وزد باد
در شاخه
درتنم
پيانو
موسيقي را
و دلم تورا
هر دو در آرامشي عصياني
به اغتشاش فضا
راي قاطع
تا تو
در بيداريم
رويايي
بزرگ بنمايي
تو می ایی
اه می ایی
روزی
از وسعت قلب من
که دره ای به عمق غم است
تا جاده فاصله ربوده شود
با امیدم
تا همچنان
در پیچ جاده های هیاهو
تنها معبر
آرامش باشی
گامهایم
در کوچه های شهر بیهودگیها
طنینی سخت تنها می افکند
تا مردم این کور سو شهر رنجور
صدای پای مردی را بشنوند
که دیری، پیش از برامدن خورشید
از شهر گذشت و رفت
تا همچنان
زرتشت
رویایی
از فراشدنها باشد.
شب و روز و غروب
و هر زمان
به سوي صخره اي نا فرجام
تا آهنگ زندگي
در گسترشي پر تلاطم بشكند
در لحظه اي آشنا
ديدمت اي روياي مخملينم
و نا مت را صبح گاهان
به زماني
كه معصيت كاران طبيعي
در در يچه هاي باد گير خود عشق را منجمد كرده بودند
تا گريزي نبودش
تكبير گفتم
فریادم را نشنیدی
تا امروز
لاشه هاي ته سيگارم
زير سيگاري را
از اجساد غبار گرفته
انبوه سازند
درد های من
بر ریلهای
قطار زندگی بارور می شوند
وهستیم بر ریلها
نشانی می یابند
تا هر صبح لکومتیوران
با اشتیاق بیشتر
آغوش زنش را ترک گوید
مرد در خیرگی تندی گوشه ای از اتاق را زیر سیطره چشمانش خفه کرده بود و زن در زنانگی خود غرق گرسنگی و بچه اش بود . نقبی در تفکر مرد او را به گذشته برده بود. روزهای شور و غرورش ،فریادهای بلند اما............دیروز رفیق قدیمیش را دیده بود. روزی می خواستند ثروت را بین همه تقسیم کنند اما امروز او تقسیم شده بود بین گذشته و آینده اش.هجوم دود آنقدر وسیع بود که بچه از آن نئشه می شودو نیم رخ زرد رنگ زن در غربتی بیشتر فرو می رفت.مرد به گذشته دور رفته بود،روز کودتا،زنده بادها و مرده بادها ، ناگهان صدای غرش باری او را به خود آورد.صدای زن در هلهله ای غمزده به او سپیده را با تلالوئی از دود نشان میداد.
روزهاي تهي من
مي گذرد از برم
تداومي از
بادها، يادها، نامها
وتو در ما ندگا ري
پر شبهه ات
ما نده اي
تو
اي فرياد سكوتم
اي كه پاكتر از مريم
آنكه زاييد طفل خداي را
اي كه دستا نت هديت است
آرامش
پر تلاطمم را
و چشما نت بشارت
صبح و رستگاريست
تهي شد نم را در ياب
تو ،
تو،
از برم نگذر
بادها ، يادها، نامها
و
فاصله را در يا ب
که آغوش زمین
باری
هنوز
خون گرم
خون سیاوش را ترجمان بوده است
تا هزارتوی بیداد
آینه ای از تاریخ را
سلاخانه تر بنماید.
نواخته می شود
موسيقي
زاده مي شود در احساس و غم
به مانند عشق
مادر،
مادر
چگونه به كشتن خود برخا ستي
تا در احتظاري طولاني
عشقت ، مسيح را مصلوب سازي
ومادر ما ندي
تا مسيح رسا لتي بزرگ را بر صليب فر يا د زند
و تو در اين احتضار
با حجم خود
فضاي را
در عصيان
عشق و موسيقي
تبلور بخشيدي
شب من فرا رسيده
دوستان در خوا بي تفنني
جام را سر كشيده و
در پي جم اند
من خواب آلوده
اما هوشيار
به سوي
مرثيه ام
تكرار مي شوم